زين الدين محمود واصفى

215

بدايع الوقايع ( فارسى )

همه‌شب در تب غم مىبرم با زلف او حالى * چه سوداهاست اين يا رب كه با خود مىپزم شبها « * » چه باشد گر در آن كافر بود رسم مسلمانى * چنين « 1 » كز يا ربم مىخيزد از هرخانه يا ربها دعاى دوستى از خون نويسند اهل عشق و من * به خون ديده دشنامى كه بشنودم از آن لبها ز خون‌دل وضو سازم كنم در پيش او سجده * بود عشاق را آرى بسى زين گونه مذهبها به ناله آن نواى باربد برمىكشد خسرو * كه جانها پايكوبان مىرود بيرون ز قالبها * * * انسى راست من بيدل كه از عشقت در آب و آتشم شبها * چو شمع افتاده از سوز دلم تبخاله بر لبها من از نوش دهان تو نخواهم كام دل جستن * كه بهر كشتنم باهم زبان دارند آن لبها رخش يك روز و از زلف پريشان هرطرف صد شب * كه ديده است اين‌كه باشد در جهان يك روز را شبها « 2 » قلم را سر برفت و ماند سوداى خطش باقى * از آنش سر زده پيوسته مىآيد به مكتبها خيال زلف پيچان تو نايد در دلم هرگز * كه هرمو « 3 » بر تن زارم بگردد « 4 » نيش عقربها

--> ( 1 ) - T : كنون ( 2 ) - T : يك روز و صد شبها ( 3 ) - T ، B : سو ( 4 ) - T : مگرد و ( * ) س 2 : چه سوداهاست اين يا رب كه با خود مىبرم شبها